واااااااااااااااااااااااای ٬ تو دلم کوه آتشفشان بود
اگه روز اول میدونستی که اینجوری میشه ٬ اصلآ خودت رو نشون نمی دادی
وقتی که دیدمت ٬ وقتی که باهات حرف زدم ٬ انگار دارم با فرشته خدا حرف
میزدم...
از اون روز همش تو فکر اینم که هدیه ای بهت بدم که لایقت باشه
عشق گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو لیاقت او را نداری
دل گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو در برابرش پشیزی بیش نیستی
نفس گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو در برابرش اندک نسیمی هستی
جان گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو ارزش یک نفس او را هم نداری
زندگی گفت من را هدیه کن٬ گفتم که تو را او به من هدیه کرده ٬ مگر
میشود هدیه را برگرداند...
روح آمد گفت من را هدیه کن ٬ گفتم روح من اوست ٬ چگونه خودش را به
خودش هدیه کنم...
گوهری گفت من را هدیه کن ٬ گفتم تو سنگی بودی که دست تقدیر تو را
اینگونه کرد ٬ نه توهم بی ارزشی
اشک آمد و گفت من را هدیه کن ٬ من آه عشقی هستم که از ضلال ترین
آفریده خداوند یعنی دل برآمدم ٬ در سرمای تمیز عشق به قطره ای تبدیل
شدم ٬ در برق یک نگاه عاشقانه و پاک درخشیدم ٬ به روی گونه ای مجنون
غلطیدم و به روی شانه او چکیدم ...
آری اشک بهترین هدیه ای است که برایت میفرستم ...
برای تویی که کل زندگی من را در یک کلمه خلاصه کردی
اشکم تقدیم تو
